ایران امروز؛ خشم، سوگ و امید در آستانه تغییر

ایران امروز شلوغ است؛
نه فقط شلوغ، که زخمی‌ست.
بعد از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی، بعد از آن شب‌ها که مرگ بی‌صدا در کوچه‌ها راه رفت، بعد از حکومت نظامیِ ناگفته‌ای که نفس شهر را تنگ کرد،
شلوغی دیگر اسم دقیق این حال نیست.
این شوک است.
این عزاست.


این خشمِ فشرده‌ای‌ست که هنوز راه بیرون‌زدنش را پیدا نکرده.

ذهن‌ها اما مدت‌هاست شلوغ‌اند؛ سال‌ها.
آن‌چه حالا اتفاق افتاده، انفجارِ ناگهانیِ فکرها نیست،
هم‌زمانی‌ست.
انگار اندوه، ترس، خشم و امید—همه با هم به یک دقیقه رسیده‌اند.
نه از سر هیجان،
از سرِ رسیدن.
رسیدن به جایی که دیگر نمی‌شود فقط دوام آورد، فقط زنده ماند، فقط شمرد.

ایران امروز شلوغ است؛
نه در خیابان، که در ذهن‌ها.
صداها روی هم افتاده‌اند، روایت‌ها با هم می‌جنگند،
و وسط این هیاهو، یک چیز مشترک است:
خستگی.
خستگی‌ای که حالا دیگر فقط روحی نیست؛
خستگی‌ای که بعد از دیدن جسد، بعد از شنیدن اسم کشته‌ها، به استخوان می‌رسد.
خستگیِ نسلی که با وعده بزرگ شد و با سرکوب بالغ شد.

این خستگی دیگر با اصلاح آرام نمی‌گیرد،
با انتخابات، با «تحمل کن»، با «بدتر می‌شود اگر…» بی‌اثر است.
وقتی خستگی به این نقطه می‌رسد،
آدم را هل می‌دهد سمت لبه‌ها.
سمت نمادها.
سمت «قبل از فروپاشی».
سمت «قبل از این همه تحقیر».
برای بعضی‌ها، نام شاه از همین‌جا دوباره شنیده می‌شود؛
نه لزوماً به‌عنوان پاسخ،
بلکه به‌عنوان فریادِ سؤال:
«آیا راه دیگری بوده؟»

اما این فقط یک تکه از تصویر است.

نسلی که انقلاب ۵۷ را ندیده،
نه از سر بی‌حافظگی،
بلکه از زاویه‌ی زندگیِ نکرده‌ی خودش قضاوت می‌کند.
او تاریخ را با خاطره نمی‌سنجد؛
با امروزِ خفه‌شده می‌سنجد.
معادله‌اش ساده و بی‌رحم است:
امروز یعنی گلوله، تحقیر، بی‌آیندگی.
پس دیروز—هرچه بوده—لابد قابل‌تحمل‌تر بوده.

این قضاوت شاید دقیق نباشد،
اما واقعی‌ست.
واقعی مثل دردِ تازه.

در همین فضاست که یک‌صدایی شکل می‌گیرد.
نه از سر توافق،
از سرِ سوگِ مشترک.
آدم‌ها کنار هم ایستاده‌اند،
اختلاف‌ها موقتاً ساکت شده‌اند،
چون هنوز وقتِ حساب‌وکتاب نیست.
اما این یک‌صدایی، یکدستی نیست.
مردم هنوز رؤیای مشترک ندارند؛
دشمن مشترک دارند.
و این فرق، حیاتی‌ست.

حالا، زیر این آسمان سنگین،
یک امید خطرناک هم هست.
امیدی که آرام نجوا می‌کند:
«شاید جنگ.»
«شاید یک شوک بیرونی.»
«شاید چیزی این قفل را بشکند.»
این امید از سرِ جنگ‌طلبی نیست؛
از سرِ بن‌بست است.
وقتی همه‌ی درها قفل‌اند،
آدم حتی به انفجار هم به چشمِ راهِ خروج نگاه می‌کند.

بعضی‌ها می‌گویند این خطر است.
هست.
اما حقیقت این است: این مرحله، اجتناب‌ناپذیر است.
هیچ جامعه‌ای که خون دیده،
هیچ مردمی که عزادار شده‌اند،
یک‌شبه به برنامه و نهاد و نقشه‌ی راه نمی‌رسند.
اول فریاد می‌زنند.
بعد، اگر زنده ماندند، گوش می‌دهند.
بعد—اگر خوش‌شانس باشند و بالغ—تصمیم می‌گیرند.

امید دقیقاً همین‌جاست.
در این‌که مردم امروز کمتر شیفته‌اند و بیشتر پرسشگر.
کمتر دنبال منجی می‌گردند،
بیشتر دنبال تضمین.
می‌پرسند:
بعدش چه؟
قدرت چطور مهار می‌شود؟
چه کسی پاسخ‌گوست؟
اگر دوباره اشتباه شد،
راه برگشت کجاست؟

این سؤال‌ها نشانه‌ی سردرگمی نیست.
نشانه‌ی زنده‌بودن است.
نشانه‌ی جامعه‌ای‌ست که زخم خورده،
اما هنوز نخواسته چشم‌بسته تسلیم شود.

نور همیشه با فریاد نمی‌آید.
گاهی از دلِ عزاداری می‌آید.
از دلِ خسته‌شدن از تکرار.
از دلِ نه گفتن به استبداد—
با هر اسم،
با هر لباس،
با هر وعده‌ای.


تو چی فکر می کنی؟

تازه ها