• نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟

    نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟

    زِ دل جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان اگر صد بار هر روزی بِرانی از بَر خویشم شد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوان مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش بگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان…

    ادامه مطلب

  • روزی به نام عشق یا اقدام در همبستگی با انقلاب شیر و خورشید ایران

    روزی به نام عشق یا اقدام در همبستگی با انقلاب شیر و خورشید ایران

    روزی به نام عشق؛ والنتاین و پیوند همدلی و عشق در میان ایرانیان جهان

    ادامه مطلب

  • ایران امروز؛ خشم، سوگ و امید در آستانه تغییر

    ایران امروز؛ خشم، سوگ و امید در آستانه تغییر

    ایران امروز شلوغ است؛نه فقط شلوغ، که زخمی‌ست.بعد از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی، بعد از آن شب‌ها که مرگ بی‌صدا در کوچه‌ها راه رفت، بعد از حکومت نظامیِ ناگفته‌ای که نفس شهر را تنگ کرد،شلوغی دیگر اسم دقیق این حال نیست.این شوک است.این عزاست. این خشمِ فشرده‌ای‌ست که هنوز راه بیرون‌زدنش را پیدا نکرده.…

    ادامه مطلب

  • وقتی صدا از مرزها عبور می‌کند

    وقتی صدا از مرزها عبور می‌کند

    ایرانیانِ دور از خانه، ریشه در خاکی دارند که هرچند از آن دور افتاده‌اند،اما صدایش هنوز از دلِ آن‌ها عبور می‌کند و به جهان می‌رسد. پس دیاسپورای ایرانی، فقط جمعی از مهاجران نیست؛ شبکه‌ای‌ست از حافظه، مسئولیت، و وجدان بیدار. دیاسپورا، وطنِ پراکنده‌ای‌ست که این‌بار تصمیم گرفته فقط دلتنگ نباشد، بلکه شاهد، صدا، و ایستاده…

    ادامه مطلب

  • یلدا و کریسمس؛ خواهر و برادری دور، با یک دلِ آفتابی

    یلدا و کریسمس؛ خواهر و برادری دور، با یک دلِ آفتابی

    می‌گن فصل‌ها حافظه دارن.من می گم زمستون یکی از دقیق‌تریناشونه: هر سال، وقتی نفسِ دنیا بخار می‌شه، دو تا جشن از دو گوشه‌ی زمین بلند می‌شن—یلدا ازمشرق!کریسمس از مغرب. مثل خواهر و برادری هستند که سال‌هاست از هم دور افتادن،ولی هنوز وقتی شب بلند می‌شه،قلبشون هم‌زمان می‌تپه. یلدا، دخترِ کهنِ پرسین،با چادر شب‌بو و انارِ…

    ادامه مطلب

  • زن ایرانی در غربت؛ مرزبانِ خاموشِ شب یلدا

    زن ایرانی در غربت؛ مرزبانِ خاموشِ شب یلدا

    زن ایرانی در غربت؛ مرزبانِ خاموشِ شب یلدا خیلی ها فکر می کنند وقتی زنی از خاکش دور می‌شود، هویتش هم با هواپیما بلند می‌شود و می‌رود.فکر می‌کنند مهر پاسپورت، مُهر فراموشی هم هست.اما نه…زن ایرانی در غربت، ریشه‌اش را مثل انگشتر مادرش در مشت می‌گیرد؛گرم، محکم، با یک سماجت آرام و هزارساله. جوری که…

    ادامه مطلب

  • زنی که یلدا را با خودش تبعید نکرد

    زنی که یلدا را با خودش تبعید نکرد

    زن ایرانی در غربت؛ زنی که یلدا را با خودش تبعید نکرد شب یلدا که می‌رسد، خانه‌ی کوچکشان در آن شهر بارانیِ آن‌سوی زمین، ناگهان رنگ تهرانِ دهه‌ی شصت می‌گیرد. انگار مادری که سال‌هاست از وطن دور مانده، همین امشب دوباره با کوچه‌های خاکی بچگی‌اش آشتی می‌کند؛ با حوض حیاط مادربزرگ، با بوی پوست هندوانه،…

    ادامه مطلب

  •  ای وای مادرم!

     ای وای مادرم!

    مادر او با ترانه های محل  که می سرود

    ادامه مطلب

  • با تو، من زنده‌ام

    با تو، من زنده‌ام

    می‌گن هر سفری یه نقطه‌ی شروع داره.اما من باور دارم بعضی سفرها از دلِ پایان‌ها شروع می‌شن.از جایی که چیزی درونت می‌میره، و یه چیز دیگه، بی‌صدا، چشم باز می‌کنه. یه روز بیدار می‌شی، و می‌فهمی اون‌همه دویدن دنبالِ خوشبختی، فقط یه جور فرار بوده.از کی؟ از خودت.از اون دختری که یه روز توی آینه…

    ادامه مطلب

  • باز کن پنجره را

    باز کن پنجره را

    گل قاصد آيا با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟ باز کن پنجره را

    ادامه مطلب

  • داستانک کوتاه: “عشق در دنیای دیجیتال”

    داستانک کوتاه: “عشق در دنیای دیجیتال”

    یکی بود، یکی نبود، توی دنیای مجازی و صفحه‌های پر از پیکسل، یه پسرکی به اسم امیر پیدا شد که همیشه آنلاین بود، ولی هیچ‌وقت در زندگی واقعی از خودش هیچ رد پایی نمی‌ذاشت. ??امیر، هم مثل همه، برای خودش یه پروفایل توی شبکه‌های اجتماعی داشت. عکسش یه پروفایل عکس از پشت سرش بود! چرا؟…

    ادامه مطلب

  • نیلوفر

    نیلوفر

    نیلوفر به همه زندگی‌ام پیچیده بود.،،در رگ‌هایش، من بودم که می‌دویدم…هستی‌اش در من ریشه داشت…همه من بود…

    ادامه مطلب