-
(فرخی یزدی) زندگی کردن من، مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم، عُمر حسابش کردم شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
-
(حضرت حافظ) بامدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی
-
(مارسلین دوبر دوالمور) یک روز بی آنکه سخنی از غم دل به میان آرم به تنها کسی که دوستش دارم نوشتم: کسی است که تو را از جان و دل دوست دارد پیرامون خویش بنگر و حدس بزن که او کیست! آنگاه پاسخت خواهم داد اینجا هستم. روزی او را دیدم. به سویش دویدم و
-
عروس و مادر شوهری با هم اختلاف داشتند و هر روز به خاطر موضوعی با هم دعوا می کردند. یک روز عروس تصمیم گرفت از شرّ مادر شوهر خود خلاص شود. با همین نیت پیش حکیمی رفت تا از او سَمّی برای کشتن مادر شوهر خود بگیرد. حکیم که حرفهای عروس را شنید به او
-
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بودکه با تعجب دید تختخواب اوکاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده است. یک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و رویش نوشته بود: برای پدر پاکت را باز کرد و با دستان لرزان نامه را خواند. من با او رفتم! به خاطر











