-
یلدا و کریسمس؛ خواهر و برادری دور، با یک دلِ آفتابی

میگن فصلها حافظه دارن.من می گم زمستون یکی از دقیقتریناشونه: هر سال، وقتی نفسِ دنیا بخار میشه، دو تا جشن از دو گوشهی زمین بلند میشن—یلدا ازمشرق!کریسمس از مغرب. مثل خواهر و برادری هستند که سالهاست از هم دور افتادن،ولی هنوز وقتی شب بلند میشه،قلبشون همزمان میتپه. یلدا، دخترِ کهنِ پرسین،با چادر شببو و انارِ
-
زن ایرانی در غربت؛ مرزبانِ خاموشِ شب یلدا

زن ایرانی در غربت؛ مرزبانِ خاموشِ شب یلدا خیلی ها فکر می کنند وقتی زنی از خاکش دور میشود، هویتش هم با هواپیما بلند میشود و میرود.فکر میکنند مهر پاسپورت، مُهر فراموشی هم هست.اما نه…زن ایرانی در غربت، ریشهاش را مثل انگشتر مادرش در مشت میگیرد؛گرم، محکم، با یک سماجت آرام و هزارساله. جوری که
-
ای وای مادرم!

مادر او با ترانه های محل که می سرود
-
با تو، من زندهام

میگن هر سفری یه نقطهی شروع داره.اما من باور دارم بعضی سفرها از دلِ پایانها شروع میشن.از جایی که چیزی درونت میمیره، و یه چیز دیگه، بیصدا، چشم باز میکنه. یه روز بیدار میشی، و میفهمی اونهمه دویدن دنبالِ خوشبختی، فقط یه جور فرار بوده.از کی؟ از خودت.از اون دختری که یه روز توی آینه


