-
مینیمال هایی برای زندگی(کلیماتور)

برده یک ارباب دارد اما جاه طلب به تعداد افرادی که به او کمک می کنند(فرانسوی) زیبایی در فرا رفتن از روزمره گی هاست. (ورنر) شیرینی یک بار پیروزی به تلخی صد بار شکست میارزد.(سقراط) کسی که دارای عزمی راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند. (گوته) برای کسی که شگفت زده…
-
قصه هاهاچی

نویسنده:ناصر یوسفی یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود یکی اومد و یکی رفت. یک روز صبح….. جوجه کلاغ وقتی از خواب بیدار شد، احساس کرد سردش است. تنش می لرزید و از سرما منقارش به هم می خورد. ناگهان منقارش را باز کرد و گفت:‘’ ها ها چی!‘’ ننه کلاغه که توی لانه بود،صدای او را…
-
قصه شب یلدا

یکی بود، یکی نبود. یکی هست و یکی نیست. خورشید بانو ومهربان ماه هردو درآسمان بودند. خورشید بانو روزها به زمین نور می پاشید و مهربان ماه شب ها . اما آن ها هیچ وقت همدیگررا نمی دیدند. مهربان ماه شیفته خورشید بانو بود و در حسرت دیدار او می سوخت اما راه به جایی…
-
فریاد می کنیم باهم

دست هایت را رها کن در اعتماد دست های من فریاد می کنیم با هم پرواز را نگاه می کنیم با هم از پشت نیم پرده تردید آنجا در زیر قطره های آب دری به وسعت دریا گشوده است آنجا که خواب نیست خیال نیست و هیچ ماهی سرخی میان تنگ آب نیست وقتی که…
-
صبور باش!

آن زمان که روزهای تو ره بِدانجا نمی برند که باید. وقتی که حجاب ابرهای انبوه، آسمان را نهان می دارد. و راه که بر آن گام نهاده ای دشوار می گردد و ناهموار. باری، صبور باش. و چون آن که بر آن می کوشی برنمی دهد. هنگامی که گرفتگی پیشانی بر گشادگی…
-
زندگی همین است!

به مفهوم عجیب زمان فکر می کنم.به گذشتن روز ها و ساعت ها!هر سال نوشته های گذشته را در دفتر مرور می کنم.و به آدمی که بوده ام فکر می کنم. به کسی که تو را دوست داشته!به کسی که هنوز هم تو را دوست دارد …و برایش گذشت سال ها بی معناست…برایش اتفاق ها…
-
یک دِل نوشته معمولی برای تو

نوشته: آرزو وقتی ازمن خواستی به عنوان کسی که ادبیات خوانده مطلبی بنویسم، یک آن شرمنده شدم. من! من که اینقدر با علاقه به سراغ ادبیات رفته بودم، چه طور مشغله های زندگی اجازه نداد دیگر بنویسم؟ برای همین بهخود آمدم. رفتم به سُراغ دفترهای قدیمی ام که سالها گوشه کمد خاک می خورد. دلم لرزید.…
-
حالا تو بگو

(نوشته و نقاشی ها: نازی) بهم گفتی بنویس. گفتم من خیلی وقته چیزی ننوشتم.گفتی عیب نداره تو فقط بنویس. بعد یادم افتاد که من قبلا هم چیزی نمینوشتم. همچین گفتی که خودم هم باورم شده که یه چیزهایی می نوشتم. حالا از کجا بنویسم؟ از کی یا از چی؟ یا اصلا بنویسم که چی؟ حالا…
-
نامه ای از خُدا به من

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم. و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه! نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این…
-
شعر

مرا دردی است که از درمان خبر نیست مرایاری است که از عشق باخبر نیست مراغم هست ولیکن نیست غمخوار دل و یار و غمخوارم رفت بر باد (شهلا ش) پلنگی کنار دریاچه آمد زبانش را خیس کرد، بعد درهواگم شد. چون موجود زیبا ازنظر رفت ماهی دریاچه پنداشت که رویا دیده است (چوزوکی، ماسایو،…
-
جيک جيک مستونت بود فکر زمستونت نبود؟

یکی بود، یکی نبود. یکی اومد و یکی رفت. روزی، روزگاری در جنگلی زیبا و قشنگ ، حیوانات با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند. از جمله این حیوانات بلبل شاد و سرخوشی بود که از صبح تا شب از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرید و آواز می خواند…


