• شنگول، منگول،حبه انگور(داستانهای عامیانه)

    شنگول، منگول،حبه انگور(داستانهای عامیانه)

    یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یکی اومد و یکی رفت. روزی،روزگاری  یه بُزی بود سه تا بچه داشت. یکی شنگول. یکی منگول و یکی هم حبه انگور. روزی از روزها مامان بزه به بچه هاش گفت: من می روم برای شما علف بیارم. مبادا شیطونی کنید. در را هم برای کسی باز نمی کنید. اگر…

    ادامه مطلب

  • نمکی( از داستانهای عامیانه)

    نمکی( از داستانهای عامیانه)

    یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یکی اومد و یکی رفت. روزی، روزگاری مرد و زنی بودند که هفت تا دختر داشتند. هفتمی که از همه خوشگلتر بود اسمش را گذاشته بود نمکی. آنها، در باغی و در خانه ی بسیار بزرگی که هشت در داشت زندگی می کردند .اگر یکی از درها بسته…

    ادامه مطلب

  • زندگی کردن من مردن تدریجی بود

    زندگی کردن من مردن تدریجی بود

    (فرخی یزدی) زندگی کردن من، مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم، عُمر حسابش کردم شب چو در بستم و مست از می‌ نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم…

    ادامه مطلب

  • درد خودپرستی

    درد خودپرستی

    (حضرت حافظ) بامدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی…

    ادامه مطلب

  • راز پنهان

    راز پنهان

    (مارسلین دوبر دوالمور) یک روز بی آنکه سخنی از غم دل به میان آرم به تنها کسی که دوستش دارم نوشتم: کسی است که تو را از جان و دل دوست دارد پیرامون خویش بنگر و حدس بزن که او کیست! آنگاه پاسخت خواهم داد اینجا هستم. روزی او را دیدم. به سویش دویدم و…

    ادامه مطلب

  • نَصیحَت

    نَصیحَت

     سعی کن در زندگی با همه به یک صورت رفتار نکنی چون در میان انسان ها دیو صفتانی هستند که می‌خواهند از هر مسئله کوچک بر ضدّ تو استفاده کنند.   من در دریای عظیم زندگی شناور و سرگردان بودم. تنها و درمانده. دستانم را به سوی آسمان بلند کرده و کمک می خواستم اما گویی…

    ادامه مطلب

  • پِدَر

  • جدایی، مرگ، تسلیت

    جدایی، مرگ، تسلیت

    با سکوتی مملو از غم، دامنی پر گل تقدیم می دارم. قصه دلدادگی بر زبان می آورم در این سکوت درد بار. قصّه هایی از غصّه پر درد فاصله ها، جدایی ها. از تازیانه های آمال و آرزوها! چه بسا بر تو تقدیم دارم این قصه را و بر تو است که این میراث برای…

    ادامه مطلب

  • آن شب یلدا (قسمت سوّم)

    آن شب یلدا (قسمت سوّم)

     به سوی در چرخیدم تا آرمین را بعد از ۱۲ سال ببینم.  هم زمان با چرخش سر من او به همراه پدرش به سوی پدر و هومن رفتند.  آقای میرباقری با چه افتخاری دست بر پشت پسرش نهاد بود! اما برخلاف پدر، هومن متواضعانه قدم برمی داشت.  از آرمینی که از ۱۲ سال پیش به…

    ادامه مطلب

  • آن شب یلدا (قسمت دوم)

    آن شب یلدا (قسمت دوم)

    آرمین، پسر دختر خاله مادرجون بود که سالیانی چند در انگلیس زندگی کرده بود.  او برای تحصیل به آنجا رفته بود و حالا با درجه دکتری بازگشته بود.  آخرین باری که او را دیدم من دختری ۱۱ ساله بودم و او ۱۴ سال داشت.  یعنی هنوز ۱۴ سالش را هم تمام نکرده بود.  قبل از…

    ادامه مطلب

  • آن شب یلدا (قسمت اوّل)

    آن شب یلدا (قسمت اوّل)

    خداوندا، نازنین حمایتگر، یکتا معشوقه می خواهم زنده بمانم. حالا با تمام وجود می خواهم که معجزه ات را به من نشان بدهی. هیچ گاه به این لحظه فکر نمی کردم که به بارگاه تو به خاطر این روی آورم تا مرا زنده نگاه داری. تو همیشه دعاهای من را بر آورده بودی و حالا…

    ادامه مطلب

  • دوست، عشق

    دوست، عشق

    ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ عاشق دیوانه ام! از خود ندارم خانه ای  عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای؟ عاشقت گشتم. گفتی که من دیوانه ام! عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای! ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ این را بدان هرکس با تو می خندد، دوست واقعی تو نیست. کسی که در ظاهر با تو دوست باشد ولی در…

    ادامه مطلب